هوای سرد پاییز حس غریبی دارد
مثل عشق پانزده سالگی
انگار که خواب تمام خاطراتم را دیده باشم
خاطراتم را دیده باشم
دلتنگ ، از امتداد یادها عبور می کنم
گریه می کنم .
در خیال من تو چه زیبایی
مثل یک سحرگاه خنک پاییزی
همرنگ شب مایوس من
یک هم درد ، نه روزنه
در کنار من تو چه گرمی
مثل نوازش آفتاب
شبیه سرخی شرم
پناه تو چه امن است
مثل دست پدر برای کودکی که گم شده
آه غروب تو چه نزدیک است
شبیه عبور قطار از ایستگاه
. فقط یکبار
پرم از شکست
پشت سر به امتداد تسلسل شکست ها می نگرم
هر کدام علتیست برای ساعتها عذاب
هر کدام آنقدر هوا را گرفته و خاکستری می کند
که آفتاب افسانه ای می شود در حافظۀ فراموشی
هر کدام که پر رنگ می شود
دقیقه ها را اشباع می کند از بد رنگیش
لبریزم از خاطرۀ بد
پرم از شکست .
امروز صبح با سحر خلوت کردم
از لاجوردی آسمانش گفت
تا طلایی خورشیدش
از دلشورۀ خنک سپیده رسید
به ساقه های نوزاد نور
خاکستریها را در افق می دیدم
در انتظار معراج با شکوه نور
شروع دوبارۀ زندگی بود
بیداری ، رستاخیز
تلالو طلوع
خورشید درخشید .